‏نمایش پست‌ها با برچسب Invitation. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Invitation. نمایش همه پست‌ها

page 16

۳:۳۹ 45 Comments

خواستم یه چیز دیگه بنویسم بعد یهو یادم افتاد که قول داده بودم براتون یه پست ِ توجیحی بذارم ... این شد که الآن تصمیم گرفتم اول تو جیح کنم شما ها رو بعد وارد جزئیات ِ شب ِ فلان بشم :دی

خب حالا چی بگم ؟!
یعنی یکی بیاد بپرسه بعد من دفاع کنم از خودم .. خب بابا جان من تو اون پست ِ دومی که اینجا گذاشتم، در مورد کشت ِ شلغم در آپارتمان که توضیح نداده بودم که !!! اون و نوشتم تا الآن همه توجیح باشین، و الآنم دارم ثمره اش رو می بینم :| تازه دارم می فهمم معلمامون چی می کشیدن از دستمون :دی
اینایی که میگم رو بخونید بعد اگه سوال داشتید تو همین مبحث بپرسید از این مبحث خارج شیم دیگه سوال ِ کسی رو جواب نمی دم :| (می دونم خیلی معلم ِ با اعصابی ام ، می دونم :دی)

خب ؛ من گفته م که من و بابایی (همون آقاهه ی مرفه بی درد ِ سابق) با هم نامزدیم ..
حالا نامزد یعنی چی !؟ یعنی دوتا جوون بالغ و نصف العقل تصمییم گرفتن که با هم مزدوج شن ! خب لازمه اینکار این بود که ما بعد از اینکه خودمون با هم به تفاهم رسیدیم و فهمیدیم نیمه ی گمشده ی همدیگه ایم (ارواح عمه مون!) واسه خالی نبودن عریضه ؟! مامان اینا مون رو هم در جریان بذاریم ..
که ابتدا طی ِ یک عملیات انتحاری من و بابایی رفتیم پیش ِ مامانی ِ بابایی و وقتی ایشون یک دل نه صد دل عاشق ِ وجنات ِ من شدن و فرمودند که از نظر ِ من مشکلی نیست و اینها و فقط باید خودتان با همدیگر به تفاهمات لازمه برسید (حال می کنید چه مادر شوهری دارمااا !) و پس از آنکه من و بابایی اون شب تا ساعت ِ هشت ِ شب مثل ِ دو کبوتر عاشق تو خیابون دور دور کردیم و کلی در ضمنش به تفاهمات لازمه رسیدیم .. بنده با مامانی خودم ماجرا را در میان گذاشته و ایشان هم فرمودند که با این مشخصاتی که ایشان مشاهده کرده اند و بنده فرموده ام، یک سری مصائب وجود دارد و یک سری محاسن .. و پس از آنکه ماجرا را با پدر ِ بنده در جریان گذاشتند و پدر ِ بنده هم در همین راستا یواشکی یک سوال ِ کارشکنانه از بنده پرسیدند و بنده به ایشان همانطور یواشکی جواب را ابلاغ کردم و سپس مریم و باباهه ی بنده پشت ِ" بابایی " در آمدند؛ ایضا من ! سمبه ؟! صمبه ؟! ی "بابایی" اینور پر زور گشته و مامانی ِ بنده طی ِ یک عملیات ِ اُپن مایند انه فرمودند که حالا یک مدت جلوی ِ چشم ِ ما شما رفت و آمد داشته باشید تا با یکدیگر بیشتر آشنا شویم .
و این چنین شد که من و بابایی در راستای ِ تحقق ِ اهداف دولــت دهـم با یکدیگر نامزد فرمودیم تا کلنی با هم بیشتر آشنا شویم :دی

حالا هرکی سوال داره بپرسه ولی قول نمیدم جواب بدم :دی
آهان یه چیز دیگه .. این روز شماره هم که این پایینه تاریخ ِ به دنیا اومدن ِ بچه ام نیست !!! این همون اون ینی همون سالگرد ِ خودمونه :دی

تازشم من می خوام به اونایی که دوست دارن شیرنی بخورن شیرنی بدم (ینی حرفیه که تو جمع زدم :دی) بهد الآن اونایی که به قول ِ یه بنده خدایی پایتخت نشینن و اونایی که امکان ِ اینکه بیان تهران رو دارن و البته دوست دارن من و بابایی و از نزدیک ببینن و شیرنی مون رو بخورن اعلام ِ وجود کنن که من در جریان باشم !
تازگی ها فهمیدم منم خواننده ی خاموش دارم (دلتون بسوزه! :دی هی همش با خودم فکر می کردم چرا من از اینا ندارم .. بعد تازگی ها فهمیدم ایول بابا منم دارم :دی) و الآن منظورم از اعلام وجود این دوستان هم بودن، اگه دوست دارن البته ..!

من خودم به شخصه و بدون تعارف همه ی اونایی که میان بلاگم رو دعوت می کنم .. با اینکه صدی 99 نمی دونم کدومتون تهرانید کدومتون نیستین .. ولی از اونایی که مطمئنم (ینی خیلی مطمئنم که دارم درست میگم) همینجا دعوت می کنم بعد ِ ماه رمضون بیان دور ِ هم باشیم حالا تهش جهنم ِ ضرر یه دو کیلو کیک یزدی می گیرم می دیم خالی خالی بخورید دیگه :دی

حالا کیا میآن ؟! اصن میآین ؟! :-اس
بیایید دیگه .. کیف میده هااااا .. با همه تونم .. ینی اگه نیاید اصن منم دیگه وبلاگ نمی نویسم .. اصن می رم میگم خدا بخورتم :(